حكيم ابوالقاسم فردوسى

144

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

شهريار پس از اين كه مدتى آسود به مكران رفت . سران و فرمانروايان اين خطه همه سر به فرمانش نهادند ، و پذيرفتند كه باژ و ساو به او بدهند . بعد از اين پيروزى به گشودن بربرستان رفت . شاه بربرستان با لشكرى انبوه جنگ را آماده شد . گودرز با چند هزار سوار بر قلب دشمن زد و بسيارى از سپاهيان بربر را كشت . چون به پايتخت بربر رسيد همهء مردمان سر تسليم فرود آوردند و گفتند كه ما شاه را چاكر و بنده‌ايم * همان باژ را گردن افگنده‌ايم شاه بر ايشان بخشيد ، و بىآن كه گزندى بر آنان رساند ، به ديدن رستم به زابلستان رفت . چون يك ماه آن جا به شادى و خرمى گذارند ، آگاه شد كسى از بزرگان شام و مصر سركشى آغاز كرده و سر از فرمان كاووس برتافته است . شهريار سپاهى گران فراهم آورد و آهنگ لشكركشى به شام و مصر كرد . هزار فرسنگ راه بريد تا به دريا رسيد . در آن جا بىآن كه دشمن آگاه شود كشتى و زورق بسيار ساخت و سبك از دريا گذشت . چو كاووس لشكر به خشكى كشيد * كس اندر جهان كوه و هامون نديد جهان گفتى از درع و از جوشن است * ستاره ز نوك سنان روشن است ز بس خود زرين و زرين سپر * به گردن برآورده رخشان تبر فرمانرواى مصر و پادشاه بربرستان و مهتر هاماوران در جنگيدن با شهريار ايران همدست و هم پيمان شدند . گودرز و كشواد و گيو و شيدوش و فرهاد هر يك از سويى ، و كاووس از قلب سپاه ، چنان بر دشمن حمله كردند كه ترس بر ايشان چيره شد . نخست سپهدار هاماوران شمشير و گرزش را زمين گذاشت ، تسليم شد ، و پيمان سپرد باژ و ساو بدهد ، و گوهر و زر و سيم بسيار پيشكش كند . به زن خواستن كاووس سودابه دختر شاه هاماوران را يكى از محرمان ، شهريار ايران را گفت : شاه هاماوران را